<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[همشهری جوان]]></title>
		<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[هفته نامه . کتاب . عکس .برنامه . اموزش و ...]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[دکتر حمیدی شیرازی]]></title>
					<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/04/24/post-233/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl" align="center"><strong><span lang="FA"><font face="Times New Roman"><font size="5">مرگ قو</font></font></span></strong></p><p dir="rtl" align="center">&nbsp;</p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><font face="Times New Roman"><font color="#ff0000" size="6">در گذشت دکتر حمیدی شیرازی</font></font></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><font face="Times New Roman" size="6">23 تیر 1365</font></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl" align="center"><strong><span lang="FA"><img alt="دکتر حمیدی شیرازی" hspace="0" src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/328670986.jpg" align="baseline" border="0" /></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">اسم مهدی حمیدی شیرازی 3 بار بر سر زبان ها افتاد .اول وقتی که ماجرای عشق ناکام او با شاگردش معروف شد </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> دوم وقتی که به نیما و اشعارش بد گفت و سوم وقتی که شعر معروفش یعنی<span>&nbsp; </span>&quot;مرگ قو&quot; با صدا و سیتارعباس مهر پویا بارها و بارها از رادیو پخش شد و این شعر به زمزمه ی همگانی تبدیل شد. </span></strong></font></font></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl" align="center"><strong><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman"><font color="#ff0000">شنیدیم که چون قوی زیبا بمیرد / فریبنده زاد و فریبا بمیرد </font></font></font></span></strong></p><p dir="rtl" align="center"><font size="3"><font face="Times New Roman"><font color="#ff0000"><strong><span lang="FA">شب مرگ </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> تنها نشیند به موجی / رود گوشه ای دور و تنها بمیرد</span></strong></font></font></font></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">حمیدی شیرازی پسر ثقه الاسلام شیرازی بود </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> بازرگان سرشناس و نماینده شیراز در دوره های اول مجلس شورای ملی ...</span></strong></font></font></p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">وقتی حمیدی شیرازی بعد از گرفتن مدرک تدریس ادبیات فارسی از دانشسرای عالی تهران </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> به شیراز برگشت ... او سر کلاسهایش عاشق یکی از شاگردانش شد و خیلی زود خبرش پیچید . منیژه همان شاگرد را خانواده اش به حمیدی ندادند و حمیدی هم غزل معروفی را سرود با شروع &quot; <font color="#ff0000">گر تو شاه دخترانی من خدای شاعرانم</font> &quot; و در شعرهایش به منیژه لقب &quot; بروتوس &quot; داد. قضیه از سطح شیراز هم گذشت و در تمام سال های 30 و 40 یکی از شایعات اصلی نشریات زرد بود.</span></strong></font></font></p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">این استاد ادبیات دانشگاه تهران </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> البته بر نشریات زرد مورد توجه نشریات ادبی هم بود .</span></strong></font></font></p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">ماجرا از این قرار بود که حمیدی خودش فقط به شیوه قدیمی شعر می گفت و به شعر نیما و پیروانش هیچ علاقه ای نداشت .او یک بار در جایی گفته بود در شعر نیما 3 چیز هست : وحشت و عجایب و حمق ....</font></font></span></strong></p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">پیروان نیما هم همین را مثابه اعلام جنگ تلقی کرده بودند. </font></font></span></strong></p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><font color="#ff0000"><strong><span lang="FA">کتابفروشی های جلوی انقلاب هنوز به خاطره دارند که کسی مثل شاملو بارها کتابهای حمیدی را می خرید و همان جلوی کتابفروسی </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong></font><strong><span lang="FA"><font color="#ff0000"> آنها رو داخل جوی آب می ریخت</font> .به جز این واکنش های احساسی </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> کسی مثل اخوان ثالث هم بود که با ابزار نقد ادبی جواب حمیدی را می داد .اخوان چنان نقدهای جانانه ای بر اشعار حمیدی<span>&nbsp; </span>کرد که معروف است حمیدی این اواخر از ترس اخوان شعرهایش را منتشر نمی کرد.</span></strong></font></font></p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">حمیدی شیرازی در جایی در مقدمه &quot; اشک معشوق &quot; نوشته است یکی از دوستانش که اتفاقا خیلی هم شعر فهم است به او گفته : دیوان اشک معشوق تو اثر شگفت انگیزی است که از آثار هوگو در عظمت و از آثار بایرون در سوزو گداز پیشی گرفته ... اخوان هم که معتقد بود کلاسیک سرایی مثل حمیدی </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> جز تقلید از شاعران قدیم کاری نکرده </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> درباره او می گفت : این به اضافه شکسپیر </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> به اضافه ویکتور هوگو </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> به اضافه لامارتین و البته منهای شخص شخیص خودشان!</span></strong></font></font></p><p dir="rtl"></p><strong><span lang="FA">آثار مهدی حمیدی آثار منظوم: شکوفه ها- پس از یک سال- اشک معشوق- سالهای سیاه- زمزمه بهشت- طلسم شکسته- ده فرمان آثار منثور: سبکسریهای قلم- عشق دربدر(3 جلد)- شاعر در آسمان فرشتگان زمین- عروض حمیدی (درباره فن عروض و شامل عقاید شاعر درباره این فن) تألیفات: دریای گوهر(3 جلد)- بهشت سخن (2 جلد)- شاهکارهای فردوسی <p dir="rtl"></p></span></strong>]]></description>
					<pubDate>Mon, 14 Jul 2008 12:51:24 GMT</pubDate>
					<comments>http://hamshahrijavan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=233</comments>
          <guid>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/04/24/post-233/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ شیخ احمد کافی]]></title>
					<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/04/20/post-232/</link>
					<description><![CDATA[<p dir="rtl"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt"><font face="Times New Roman">درگذشت شیخ احمد کافی</font></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl" align="center">&nbsp;<img hspace="0" src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/327953427.jpg" align="baseline" border="0" /></p><p dir="rtl" align="center"></p><p dir="rtl"></p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt"><font face="Times New Roman">موسس مهدیه تهران</font></span></strong></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"></p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA" style="FONT-SIZE: 20pt; COLOR: red"><font face="Times New Roman">20 تیر 1357</font></span></strong></p><p dir="rtl"></p><p dir="rtl">&nbsp;</p><p dir="rtl"><strong><span lang="FA"><font size="3"><font face="Times New Roman">شیخ احمد کافی خلاف تصوری که ما از او داریم.فقط یک منبری خوش سخن نیست.او اولین هیات دار سخنران است.مهدیه تهران را بنا کرده است و اولین سخنران سیاسی ای است که هیچ صحبت سیاسی ای در حرف هایش نیست و در عین حال هیچ منبر غیر سیاسی ای نداشته است.</font></font></span></strong></p><p dir="rtl"><font size="3"><font face="Times New Roman"><strong><span lang="FA">او پر جمعیت ترین منبرهای زمان خودش را داشت . پر کارترین منبری زمان خودش بود و از بهترین روش های تبلیغ روزگار خودش بهره می برد. می گفتند سلمان فارسی زمان است.آن زمان کافی در لایه اول مبارزه بود و باید همه راجذب می کرد.کسانی را که از دین به خاطر خشک نشان داده شدنش به دام ضد دینی افتاده بودند.خیلی از پای منبری های او کسانی بودند که تحت تبلیغ شاه </span></strong><strong><span dir="ltr">,</span></strong><strong><span lang="FA"> روحانیت را قبول نداشتند اما کافی با همین خنده ها کم کم جذبشان کردند.وبا حقیقت دین اشنایشان می ساخت.در مشهد مکتبخانه رفت و مدرسه.بچه های فامیل را دور هم جمع می کردتا برایشان بالای منبر برود.جدش که عالمی معروف بود از همین راه استعدادش را شناخت و او را به نجف برد تا باز فکر کند و خود را بیشتر بسازد.حالا دیگر هر شب جمعه با ژای ژیاده از کربلا به نجف می رفت تا دعای کمیل را برای زایران بخواند.چند سالی در نجف ماند و باز به ایران برگشت.نوارهای سخنرانی اش به صورتی منظم در اختیار مردم قرار می گرفت.گاهی در ایام ماه رمضان تا روزی ده مجلس داشت.مردم بعد از صحبتش به دنبالش می رفتند تا مجلس بعدی اش را درک کنند.مبارزاتش میان صحبتهایش ژنهان بود و با زبان دعا و حکایت ظلم ها را افشا می کرد.اما بعضی جاها دیگر نمی توانست جلوی ناراحتی اش را بگیرد.یک بار سر فلسطین بود و بار دیگر هم سر انتشار قران توسط فرح.به جز این دو مورد سند محکمی دست ساواک نداشت.به خاطر همان دو مورد دو سال زندانی شد و بیشتر از ان ممنوع المنبر بود.با اعلام تعطیلی مراسم جشن نیمه شعبان در همان سال فشار سختی به ساواک وارد کرد.بعد از این اتفاق تحت فشار ساواک راهی مشهد شد و در یک سانحه ساختگی بین قوچان و مشهد و در حالی که تنها 42سال از زندگی اش گذشته بود در روز نیمه شعبان به شهادت رسید.مزار او در ارامگاه خواجه ربیع مشهد است پیش پای خادم امام رضا.</span></strong></font></font></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 10 Jul 2008 12:52:08 GMT</pubDate>
					<comments>http://hamshahrijavan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=232</comments>
          <guid>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/04/20/post-232/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ویکتور هوگو(victor hugo)]]></title>
					<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/03/02/post-223/</link>
					<description><![CDATA[<B><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=3>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT color=#333333 size=5>در گذشت ویکتور هوگو</FONT></P>
<P align=right><FONT color=#333333 size=5></FONT>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT color=#999999 size=5>۲ خرداد&nbsp;, ۲۲ می ۱۸۸۵</FONT></P>
<P align=right><FONT color=#999999 size=5></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT color=#0000ff size=7></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT color=#0000ff size=7>VICTOR HUGO</FONT></P>
<P align=center><FONT color=#0000ff size=7></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT size=4>عشق یعنی دست به کاری زدن و میدان عمل را ترک نکردن</FONT></P></FONT>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>&nbsp;</FONT></P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" size=3><IMG alt="victor hugo" hspace=0 src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/318170813.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT size=3>ویکتور هوگو ماری </FONT><FONT size=3>victor hugo marie شاعر ,رمان نویس و نمایشنامه نویس فرانسوی است.</P></FONT></FONT>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT size=3>ویکتور هوگودر شهر بزانسون Besancon از پدری جمهوری خواه و مادری طرفدار سرسخت سلطنت زاده شد و بعدها از سوء تفاهمات و اختلاف پدر و مادر رنج بسیار برد، کودکی وجوانی را با برادران خود نزد مادر و در خانه‌ای در پاریس گذراند که خاطرات باغچه بزرگش که هنوز حالت طبیعی و وحشی را حفظ کرده بود، در اشعار مشهورش دیده می‌شود. در 1811 مادر با سه پسرش به مادرید سفر کرد تا از شوهر که به مقام ژنرالی ارتش امپراتوری ارتقا یافته بود، دیدن کند</FONT><FONT size=3>.</FONT></FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>آنان تا 1813 در اسپانیا ماندند و در این سفر ذوق و قریحه ویکتور درباره رنگهای محلی و نقشهای اسپانیایی و خصوصیتهای این سرزمین بیدار گشت، اما ادراک او از عالم طبیعت که در تخیلاتش جای مهمی اشغال کرده بود، در پاریس رشد کرد و استعدادش بسیار زود در این شهر ظاهر گشت. در 1816 و در چهارده سالگی در یادداشتش نوشته است: «می‌خواهم شاتوبریان باشم یا هیچ.» هوگو پس از آن با عشق شدید و اسلوب معین به نویسندگی، شاعری، رمان‌نویسی و نقد هنری پرداخت...</FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" size=3><IMG alt="ویکتور هوگو" hspace=0 src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/318170811.jpg" align=baseline border=0></FONT></P>
<P align=right><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>ویکتور هوگو محبوبترین نویسندگان زمان خود به شمار می‌آمد. این محبوبیت تا حدی به سبب تبعید وی که رنگی افسانه‌ای به خود گرفته بود و به سبب وضع سیاسی او به هنگام جمهوری سوم بود که او را مظهر حکومت تازه معرفی می‌کرد، همچنین به سبب حساسیت و ادراک او در برابر احساسهای بشری که بیشتر با محرومیتها و ناکامیهای بشر ارتباط می‌یافت و به سبب فصاحت بیان که در عین حال از سادگی برخوردار بود و به سبب نبوغ پرثمر و تنوع استعداد. در اشعار خود همه موضوعها را به کار گرفته و از همه لحنها وهمه صورتها استفاده کرده است، از حماسی تا هجو، از مرثیه تا غزل. در آثار هوگو تضاد شب و روز، تضاد روشنی و تاریکی، تضاد نیکی و بدی، تضاد وجدان و بی‌وجدانی پیوسته به چشم می‌خورد. در نظر هوگو مسأله بزرگ مسأله وجود بدی است که در چشم وی به صورت بی‌عدالتیهای اجتماعی ظاهر می‌شود. به عقیده او تنها چاره چه در تاریخ، چه در زندگی فردی ریشه‌کن کردن بدی است و تبدیل اهریمن به یزدان. زندگی ویکتورهوگو به رغم ماتمها و بدبختی‌های خانوادگی و به رغم تبعیدها زندگی موفقی بود، برخوردار از سرنوشتی استثنائی، با مفاخر فوق‌العاده. هوگو مظهر درخشان ملت جمهوریخواه بود. خطابه‌هایش در موارد مختلف انعکاس وسیعی به همراه داشت و هرروز بر افتخار او افزوده می‌گشت. پاریس سالروز هشتاد سالگی او را به طور رسمی جشن گرفت. هوگو در بیست و دوم ماه مه 1885 درگذشت و دولت، اول ژوئن را عزای ملی اعلام کرد. تابوتش در زیر طاق نصرت پاریس برای ادای احترام ملت گذارده شد و پس از آن در پانتئون مقبره بزرگان به خاک سپرده شد. </FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>&nbsp;</FONT></P>
<P align=right><FONT color=#ff0000><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>لویز آراگون مینویسد:هوگو برای فرانسه در 200سال آینده مانند دانته برای ایتالیا،شکسپیر برای انگلیس،پوشکین برای روسیه و گوته برای آلمان خواهدبود. هوگو در کنار مولیر،محبوب ترین نویسنده فرانسوی شد. زولا مینویسد:درتاریخ ادبیات فرانسه،تنها ولتیر را میتوان با ویکتور هوگو مقایسه کرد،من کارگرانی را می شناسم که پول توتون سیگار خود را خرج خرید کتابهای هوگومیکنند. آراگون،برتون و سوررئالیستها هم برای نوزایی مجدد و محبوبیت ویکتور هوگو از هیچ کوششی دریغ ننمودند</FONT></FONT></P>
<DIV><FONT color=#ff0000><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></FONT>&nbsp;</DIV>
<DIV align=center><FONT color=#ff0000><IMG alt="ویکتور هوگو" hspace=0 src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/318170812.jpg" align=baseline border=0></DIV>
<P align=right><BR></P></FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=3></FONT>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>&nbsp;</FONT></P><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>
<P align=right><FONT size=5><FONT color=#ff0000>آرزوهای ویکتور هوگو</FONT>:</FONT></P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=center>اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، <FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی<FONT face="Times New Roman">.<BR></FONT>آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی، <FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>از جمله دوستان بد و ناپایدار، <FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>برخی نادوست، و برخی دوستدار<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>که دستکم یکی در میانشان<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>بی‌تردید مورد اعتمادت باشد<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR>=&gt;</FONT>و چون زندگی بدین گونه است،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد، <FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>که دستکم یکی از آن‌ها اعتراضش به حق باشد،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>تا که زیاده به خودت غرّه نشوی<FONT face="Times New Roman">.<BR><BR></FONT>و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>نه خیلی غیرضروری،<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>تا در لحظات سخت<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه‌دارد<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>نه با کسانی که اشتباهات کوچک می‌کنند<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>چون این کارِ ساده‌ای است، <FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می‌کنند<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و با کاربردِ درست صبوری‌ات برای دیگران نمونه شوی<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>و امیدوام اگر جوان هستی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>خیلی به تعجیل، رسیده نشوی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و اگر رسیده‌ای، به جوان‌نمائی اصرار نورزی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>امیدوارم سگی را نوازش کنی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>به پرنده‌ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می‌ دهد<FONT face="Times New Roman">.<BR></FONT>چرا که به این طریق<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>امیدوارم که دانه‌ای هم بر خاک بفشانی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>هرچند خُرد بوده باشد<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و با روئیدنش همراه شوی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>زیرا در عمل به آن نیازمندی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>و برای اینکه سالی یک بار<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است<FONT face="Times New Roman">»<BR></FONT>فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است<FONT face="Times New Roman">! <BR><BR></FONT>و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>که اگر فردا خسته باشید، یا پس‌فردا شادمان<FONT face="Times New Roman"><BR></FONT>باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید<FONT face="Times New Roman">. <BR><BR></FONT>اگر همه‌ی این‌ها که گفتم فراهم شد<FONT face="Times New Roman"> <BR></FONT>دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم<FONT face="Times New Roman">!</P></FONT></FONT>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>&nbsp;</FONT></P></B><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>
<P align=right>&nbsp;</P></FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>
<P align=right>&nbsp;</P></FONT><P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=3><STRONG></STRONG></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=3><STRONG>بعضی آثار هوگو ...</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=3><STRONG>نمایشنامه‌های هوگو</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG><I>کرامول</I><BR><I>آمی روبسار</I><BR><I>ارنانی</I><BR><I>ماریون دلورم</I><BR><I>شاه تفریح می‌کند</I><BR><I>لوکرس بورژیا</I><BR><I>ماری تودور</I><BR><I>آنژلو</I><BR><I>اسمرالدا</I><BR><I>روی بلاس</I><BR><I>توامان</I><BR><I>بورگراوها</I><BR><I>تورکه مادا</I><BR><I>تئاتر در هوای آزاد</I><BR></P></STRONG></FONT></FONT>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>&nbsp;</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=3><STRONG>رمان‌های هوگو</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG><I>بوگژارگال</I><BR></STRONG></FONT></FONT><I><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>هان دیسلند</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>آخرین روز یک محکوم</STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>نتردام دو پاری</STRONG></FONT></I><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG><FONT size=3> یا <I>گوژپشت نتردام</I></FONT><BR><I><FONT size=3>کلود گدا</FONT></I><BR><I><FONT size=3>بینوایان</FONT></I><BR><I><FONT size=3>کارگران دریا</FONT></I><BR><I><FONT size=3>مردی که می‌‌خندد</FONT></I><BR><I><FONT size=3>نود و سه</FONT></I></STRONG></FONT></P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG><I><FONT size=3></FONT></I></STRONG></FONT>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG><I><FONT size=3></FONT>&nbsp;</P></I></STRONG></FONT>
<P align=center><FONT face="times new roman, times, serif" color=#0000ff size=5><STRONG>جملات قصار ویکتور هوگو</STRONG></FONT></P>
<P align=center><STRONG><FONT face="Times New Roman" color=#0000ff size=5></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«آزادی ما از نقطه‌ای شروع می شود که آزادی دیگران پایان می‌یابد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«بدبختی، مربی استعداد است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«به‌مرگ راضی شدن، به‌فتح نائل شدن است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«تعارف و خوش آمدگوئی، چیزی مانند بوسیدن از روی چادر است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«جسد دشمنی را که تشییع میکنی سنگین نیست.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«خدا فقط آب را آفرید، انسان شراب را.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«در بینوائی همچنان که در سرما نیز دیده می‌شود، آحاد به یکدیگر فشرده می‌گردند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«شاید بتوان از هجوم سیل‌آسای یک ارتش ممانعت کرد، اما از هجوم افکار و عقاید نمی‌توان جلوگیری نمود.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«فقر و مسکنت ، مردان را به‌جنایت و زنان را به‌فحشاء سوق می‌دهد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«فکر کردن، شغل ذهن است، خواب دیدن، تفریح آن.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«فلسفه، میکروسکوپ افکار است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«گاهی کار فقر و بیچارگی به جائی می‌رسد که رشته‌ها و پیوندها را می‌گسلد، این مرحله‌ای است که تیره‌بختان و سیاه‌کاران چون بدانجا رسند درهم آمیخته و در یک کلمه که "شومی" است شریک می‌شوند، این کلمه بینوایان است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«وقتی نتیجه انتخابات اعلام شد، یعنی رأی بالاترین مرجع اعلام شده است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«همه‌جا شادمانی قشر نازکی است که روی رنج و بیچارگی کشیده‌اند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«هیچ چیز مثل بدبختی کودکان را ساکت نمی‌کند.» </STRONG></FONT></P>
<DIR>
<DIR>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«آنانکه نمی‌توانند خود را اداره کنند، ناچار از اطاعت دیگرانند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«آینده کودکان بسته به‌تربیت پدر و مادر است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«ادبیات، راز پنهانی تمدن است، شعر، سرّ مکتوم آمال است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«از آن در شگفتم که در سینه دلی دارند و می‌پندارند که آسایش و سعادت بشر جز مهر و صفا راه دیگری دارد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«از کوچکی میل داشتم بزرگ باشم.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«امید در زندگانی بشر آنقدر اهمیت دارد که بال برای پرندگان.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«انسان در این عالم چون شبح سرگردانی است که هنگام عبور از این راه، حتی سایه‌ای از خود به یادگار نمی‌گذارد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«باید درهای علم به روی همه باز باشد، هرجا مزرعه هست، هرجا آدم هست، آنجا کتاب هم باید باشد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«بدتر از مرگ چیست؟ آنچه بعد از آمدنش مرگ را می‌طلبی.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«بهترین دوستان من کسانی هستند که پیشانی و ابروهای آنها باز است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«خدمت به‌وطن نیمی از وظیفه است و خدمت به‌انسانیت، نیم دیگر آن.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«خوبی‌ها و بدی‌های اجتماع به‌دست ما ساخته شده است و به‌جای ناله، جای آن را دارد که درصدد دفع آن برآئیم.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«خوشبخت کسی که به‌یکی از این دو چیز دسترسی دارد، یا کتاب‌های خوب، یا دوستانی که اهل کتاب باشند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«دانشمندان، علماء و بزرگان هرکدام نردبانی برای ترقی دارند، لیکن شاعران و هنرمندان، این مدارج را پروازکنان می‌پیمایند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«دروغ مظهری از شیطان است زیرا شیطان دو نام دارد، یکی شیطان و دیگری، دروغ» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«در هر ملت چراغی است که به عموم افراد نور می دهد و آن معلم است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«صالح‌ترین فرزندان آنهایی هستند که با اعمال خود باعث افتخار پدر و مادر خود شوند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«عذاب وجدان، بدتر از مرگ در بیابان سوزان است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«علت این که ما از موسیقی خوشمان می‌آید این است که در دنیای رؤیاها و احلام خود فرو می رویم، طبایع عالی، موسیقی را دوست می‌دارند لیکن بهتر آن می‌دانند که از آن به‌عنوان وسیله برای دخول در رؤیاهای خویش استفاده کنند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«قحط و بیماری در مقام مقایسه با جنگ ، چیزی نیست زیرا خود این دو نیز زائیده عواقب وخیم و ناهنجار جنگ هستند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«کتاب، جام جهان‌نما است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«کینه و تنفر را به‌کسانی واگذار کنید که نمی‌توانند دوست بدارند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>« گسیختن رشته علایق فرزندی، غریزه بعضی از خانواده‌های بینوا است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه‌ای می‌نشیند و آواز می‌خواند و احساس می‌کند که شاخه می لرزد ولی به آواز خواندن خود ادامه می‌دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«مردم فاقد نیرو نیستند، فقط فاقد اراده‌اند.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«مرگ مهم نیست، خوشبخت نبودن مهمترین چیزها است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«مسافرت، به‌منزله هرلحظه مردن و زنده شدن است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«من اشخاص زنده را آنهائی می‌دانم که مبارزه می‌کنند، بی‌مبارزه، زندگی مرگ است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«وقتی که کیسه خالی شد، دل پر می‌شود.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«هدف هنر امروز، زندگی است نه زیبائی.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«یک پرنده کوچک که زیر برگ‌ها نغمه سرائی می‌کند، برای اثبات خدا کافی است.» </STRONG></FONT></P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>«یک زن کامل کسی است که بداند چگونه فرمان‌روائی کند.» </STRONG></FONT></P></DIR></DIR>]]></description>
					<pubDate>Thu, 22 May 2008 00:29:03 GMT</pubDate>
					<comments>http://hamshahrijavan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=223</comments>
          <guid>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/03/02/post-223/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[آغاز لشکر کشی نادر به هند(نادر شاه افشار)]]></title>
					<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/02/31/post-220/</link>
					<description><![CDATA[<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=6><STRONG>آغاز لشکر کشی نادر به هند</STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=6></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=5><STRONG>31 اردیبهشت 1117</STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=5></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG alt="نادر شاه افشار" hspace=0 src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/318022802.jpg" align=baseline border=0></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=5></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>مدیریت او عالی بود.قبل از سربازان خود به سپاه دشمن می زد.هر چند وقت یکبار سپاه را تجدید می کرد.معمولا با حیله جنگ را می برد.در سخت ترین زمان ها و از سخت ترین راهها حرکت میکرد.نادر آخرین پادشاه فلات ایران بود.</STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3><FONT color=#0000ff>در زیر جملاتی از نادر شاه را بخوانید</FONT>:</FONT></STRONG></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P><FONT size=3><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم</FONT></STRONG></FONT></P>
<P><FONT size=3><STRONG><FONT face="Times New Roman"></FONT>&nbsp;</P></STRONG></FONT>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG><FONT color=#ff0000>&nbsp;</FONT><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است </STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P><FONT color=#ff0000>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>&nbsp;</STRONG></FONT></FONT><FONT size=3><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif"><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود .</FONT></STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P><FONT color=#ff0000>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>نادر شاه افشار</STRONG></FONT></FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG> : هر سربازی که بر زمین می افتد و روح اش به آسمان پر می کشد نادر می میرد و به گور سیاه می رود نادر به آسمان نمی رود نادر آسمان را برای سربازانش می خواهد و خود بدبختی و سیاهی را ، او همه این فشارها را برای ظهور ایران بزرگ به جان می خرد پیشرفت و اقتدار ایران تنها عاملی است که فریاد حمله را از گلوی غمگینم بدر می آورد و مرا بی مهابا به قلب سپاه دشمن می راند ...</STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P><FONT color=#ff0000>
<P align=right><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG>نادر شاه افشار</STRONG></FONT></FONT><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><STRONG> : برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم .</STRONG></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><STRONG><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .</STRONG></FONT></SPAN></P>
<P align=right><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"></SPAN>&nbsp;</P><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><STRONG><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p>
<P dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><B><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند</FONT></SPAN></B></P>
<P dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><B><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"></SPAN></B><B><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : سکوت شمشیری بوده است که من همیشه از آن بهره جسته ام .<o:p></o:p></FONT></SPAN></B></P>
<P dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><B><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><FONT color=#ff0000>نادر شاه افشار</FONT> : تمام وجودم را برای سرفرازی میهن بخشیدم به این امید که افتخاری&nbsp; ابدی برای&nbsp; کشورم کسب کنم .</FONT></SPAN></B></P>
<P dir=rtl style="TEXT-JUSTIFY: kashida; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 200%; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%"><B><SPAN lang=AR-SA style="FONT-FAMILY: Arial"><FONT size=3><o:p></o:p></FONT></SPAN></B>&nbsp;</P></o:p></STRONG></FONT></SPAN><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>
<P align=center><STRONG><A href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%87_%D8%A7%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1">نادر شاه در ویکیپدیا</A></STRONG></P>
<P align=center><STRONG></STRONG>&nbsp;</P></FONT><DIV><SPAN><STRONG><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"></FONT></FONT></STRONG></SPAN>&nbsp;</DIV>
<DIV><SPAN><STRONG><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">نادر شاه افشار از ایل افشار بود او از مشهورترین پادشاهان ایران بعد از اسلام است ، ابتدا نادر قلی یا ندرقلی نامیده می شد موقعی که افغانها و روس ها و عثمانی ها از اطراف بایران دست انداخته بودند و مملکت در نهایت هرج و مرج بود یکعده سوار با خود همراه کرد و به طهماسب صفوی که کین پدر برخواسته بود همراه شد فتنه های داخلی را خواباند افغانها را هم بیرون ریخت ، شاه طهماسب صفوی از شهرت و اعتبار نادر در بین مردم دچار رشک و حسادت گشت و برای نشان دادن قدرت خود با لشکری بزرگ به سوی عثمانی تاخت و در آن جنگ هزاران سرباز ایرانی را در جنگ چالدران بدلیل عدم توانایی به کشتن داد و خود از میدان جنگ گریخت نادر با سپاهی اندک و خسته از کارزار از مشرق به سوی مغرب ایران تاخت و تا قلب کشور عثمانی پیش رفت و سرزمینهای بسیاری را به خاک ایران افزود و از آنجا به قفقاز تحت اشغال روس ها رفت که با کمال تعجب دید روسها خود پیش از روبرو شدن با او پا به فرار گذاشته اند در مسیر بر گشت در سال 1148 در دشت مغان در مجلس ریش سفیدان ایران از فرماندهی ارتش استعفا نمود و دلیلش اعمال پس پرده خاندان صفوی بود . و خود عازم مشهد شد در نزدیکی زنجان سوارانی نزدش آمدند و خبر آوردند که مجلس به لیاقت شما ایمان دارد و در این شراط بهتر است نادر همچنان ارتش دار ایران باقی بماند و کمر بند پادشاهی را بر کمرش بستند . او&nbsp; سه بار به هند اخطار نمود که افسران اشرف افغان را که حدودا 800 نفر بودند و در قتل عام مردم ایران نقش داشتند را به ایران تحویل دهد که در پی عدم تحویل آنها سپاه ایران از رود سند گذشتند و هندوستان را تسخیر نمود ند 800 متجاوز افغان را در بازار دهلی به دار زدند و بازگشتند و نادر شاه حکومت محمد گورکانی را به او بخشید و گفت ما متجاوز نیستیم اما از حق مردم خویش نیز نخواهیم گذشت محمد گورکانی بخاطر این همه جوانمردی نادر از او خواست هدیه ای از او بخواهد و نادر قبول نکرد و در پی اسرار او گفت جوانان ایران به کتاب نیازمندند سالها حضور اجنبی تاریخ مکتوب ما را منهدم نموده است&nbsp; محمد گورکانی متعجب شد او علاوه بر کتابها جواهرات بسیاری به نادر هدیه نمود که بسیاری از آن جواهرات اکنون پشتوانه پول ملی ایرا ن در بانک مرکزی&nbsp; است . 12 سال سطنت نمود و در سال 1160 بوسیله عده ای خائن&nbsp; کشته شد . نکته قابل ذکر آنست که&nbsp; او از 15 سالگی تا 25 سالگی بهمراه مادرش در بردگی ازبکان گرفتار بود و با مرگ مادرش از اردوگاه ازبکان گریخت و پس از آن با جوانان آزادیخواهی همپیمان شد …<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p></FONT></FONT></STRONG></SPAN></DIV>]]></description>
					<pubDate>Tue, 20 May 2008 15:24:28 GMT</pubDate>
					<comments>http://hamshahrijavan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=220</comments>
          <guid>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/02/31/post-220/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[ادوارد جنر(Edward Jenner)]]></title>
					<link>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/02/28/post-206/</link>
					<description><![CDATA[<FONT size=2>
<P align=center><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif" size=5>تولد ادوارد جنر 28 اردیبهشت 17 می 1749</FONT></STRONG></P>
<P align=center><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=5></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=center><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=5></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=center><FONT face="Times New Roman" color=#0000ff size=7><STRONG>Edward Jenner</STRONG></FONT></P>
<P align=center><STRONG><FONT face="Times New Roman" color=#0000ff size=7></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=center><IMG style="WIDTH: 383px; HEIGHT: 520px" alt="Edward Jenner" hspace=0 src="http://pic90.picturetrail.com/VOL2274/10707893/19091734/317632430.jpg" align=baseline border=0></P>
<P align=center>&nbsp;</P>
<P align=right><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif" color=#ff0000 size=5>پیش گام نهضت جیغ زدن بچه ها</FONT></STRONG></P>
<P align=right>&nbsp;</P>
<P align=right></FONT><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG>پدر جد تمام بچه هایی که از آمپول می ترسند و جیغ دادشان مطب دکتر ها رو به هم می ریزند</STRONG><STRONG>, جیمز فلیپس ,</STRONG><STRONG> پسر بچه 8 ساله انگلیسی مربوط به سال 1796 است.</STRONG></FONT></FONT></P>
<P align=right><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG>در واقع او پیشگام نهضت جیغ زدن و ترس از واکسن است.تا قبل از او </STRONG><STRONG>, بچه های که به پزشک مراجعه می کردند اغلب جیغ نمی زدند,</STRONG><STRONG> آنها به سادگی می مردند!</STRONG></FONT></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>آبله در اروپا بیداد می کرد و کوچک و بزرگ از آبله در امان نبودند تا اینکه ادوارد جنر پزشک شهر کوچک برکلی در انگلستان به یاد یک داستان قدیمی افتاد یک شعر روستایی که می گفت :زنان شیر دوش که آبله گاوی می گیرند دیگه دچار آبله نمی شوند.جنر در سال 1796 مقداری از چرک تاول آبله یک گاو را گرفت و آن را روی زخمی که روی بازوی جیمز فلیپس ایجاد کرده بود گذاشت.</FONT></STRONG></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>نتیجه شبیه آن چیزی بود که آن شعر روستایی می گفت: پسرک سالم ماند و در برابر ابله ایمن ماند.</FONT></STRONG></P>
<P align=right><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif"><STRONG>سال 1797 جنر نتایج آزمایش خود را به کالج سلطنتی اعلام کرد اما به او گفته شد که طرحش بسیار انقلابی است و باید مدارک بیشتری ارائه کند.جنر تمام سال بعد را مشغول تهیه مدرک شد.جیغ و داد بچه های بسیاری از جمله پسر بچه 11 ماهه جنر در شهر کوچک برکلی به راه افتاد و بالاخره در سال 1798 </STRONG><STRONG>,</STRONG><STRONG>کالج سلطنتی تئوری جنر را قبول و منتشر کرد.</STRONG></FONT></FONT></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>واکسیناسیون از همان سال به عنوان یک روش ایجاد ایمنی اکتسابی شناخته شد.اگر چه بعضی از پزشکان و همچنین کلیسا تا مدت ها جنر و کسانی که واکسن می زدند را مسخره می کردندو کار او را بر خلاف تقدیر خداوند می دانستند اما نتایج این کار آنقدر شگفت انگیز بود که به زودی وامسیناسیون در تمام دنیا گسترش پیدا کرد...</FONT></STRONG></P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3></FONT></STRONG>&nbsp;</P>
<P align=right><STRONG><FONT face="Times New Roman" size=3>اطلاعات کامل درباره چگونگی کشف واکسن آبله توسط ادوارد جنر رو در ادامه مطلب بخوانید:</FONT><FONT size=2></P></FONT></STRONG><P class=p0 dir=rtl style="TEXT-ALIGN: center"><B><SPAN lang=FA style="COLOR: navy"><FONT class=fontcls face="times new roman, times, serif" size=3>آیا می دانید ادوارد جنر چگونه موفق به کشف واکسن آبله شد ؟ <BR>&nbsp;</FONT></SPAN></B></P>
<P class=p0 dir=rtl style="TEXT-ALIGN: center"><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><IMG class=piccls height=134 src="http://old.tebyan.net/Ejtemaii/83/01/Image/ej_11_abele_01.jpg" width=200 border=0><BR>&nbsp;</FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">مطابق مقاله ای که ا.ل. کامپیر در سال 1957 تحت عنوان " پژوهش، بخت یاری و جراحی ارتوپدی " نوشت که شهرت "ادوارد جنر" به دلیل آشنا کردن جهانیان با واکسنی است که جان میلیونها نفر را از مرگ شوم ناشی از آبله رهانیده و چندین میلیون نفر دیگر را از ظاهر زشت و وحشتناکی که بر اثر ابتلا به این بیماری ایجاد می شود ، نجات داده است. دکترکامپیر می نویسد:</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">جنر واکسن خود را در پی کار طولانی و طاقت فرسا در آزمایشگاه کشف نکرد. در 19 سالگی شیردوشی به او گفته بود که هرگز به آبله مبتلا نخواهد شد، چون قبلاً به آبله گاوی مبتلا شده بود. بعدها وقتی جنر پزشک شد و به بی فایده بودن تلاشها یش برای درمان این بیماری پی برد، جمله آن شیردوش را به خاطر آورد. تحقیق کرد و دریافت شیردوشان تقریباً هرگز، حتی وقتی از مبتلا یان به آبله پرستاری کنند، دچار آبله نمی شوند. به نظرش رسید که آبله گاوی را به افراد تلقیح کند، تا آنها را از ابتلا به بیماری مرگبارتر آبله مصون سازد. این بخت یاری حقیقی بود. بدون این که زحمتی بکشد، دریافت که آبله گاوی باعث ایمنی در برابر آبله می شود. قوه تشخیص او به اندازه ای بود که توانست به ارزش این حقیقت پی ببرد و از آن استفاده کند.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">ادوارد جنر به سال 1749 در "برکلی" از توابع گلاسترشر انگلستان به دنیا آمد. در شش سالگی پدرش که یک روحانی مسیحی بود ، درگذشت و برادر بزرگترش مسئولیت تربیت او را به عهده گرفت. تحصیلات ابتدایی خود را در مدارس محلی گذراند، و در آنجا به تاریخ طبیعی علاقه مند شد. تحصیل طب را زیر نظر "دانیل لادلو"، از جراحان "سادبری" در نزدیکی "بریستول" آغازکرد. در این هنگام بود که شیردوش، رابطه بین آبله گاوی و آبله را برایش تعریف کرد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">در 21 سالگی به لندن رفت تا زیر نظر پزشک مشهوری به نام "جان هانتر" به تحصیل ادامه دهد. دوسال در منزل هانتر سکونت داشت. در سال 1771 "سرجوزف بنکس" او را استخدام کرد تا نمونه های جانوری را که در سفر اول کاپیتان کوک جمع آوری کرده بود، برایش آماده و مرتب کند. در دومین سفر اکتشافی کوک، به او پیشنهاد شد که به عنوان طبیعیدان با آنها همسفر شود، اما جنر برای آنکه طبابت خود را در برکلی، و بعدها در "چلتنهم" ادامه دهد، این پیشنهاد را رد کرد. او به پرنده شناسی، زمین شناسی، موسیقی و سرودن شعر علاقه داشت، ولی در سال 1792 تصمیم گرفت علاقه خود را منحصراً به پزشکی معطوف کند و بدین ترتیب، دکترای پزشکی خود را از "سن اندروز" گرفت.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">قاعدتاً در همین زمان بود که خیال ایمن سازی در ذهنش نشو و نما یافت. وقتی درلندن بود رابطه بین آبله گاوی و آبله را برای هانتر مطرح کرد، اما هانتر علاقه ای به آن نشان نداده بود. در سال 1775 جنر در زمینه عقاید روستاییان گلاسترشر در باره آبله به تحقیق پرداخت. تا سال 1780 دریافت که دو نوع آبله گاوی وجود دارد، و فقط یکی از آنها از آبله پیشگیری می کند. همچنین تعیین کرد که نوع موثر آبله گاوی تنها وقتی اثر محافظتی دارد که در مرحله خاصی از بیماری منتقل شود.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">چون موارد آبله گاوی در منطقه سکونتش اندک بود، فرصت چندانی&nbsp; برای آزمودن نظریه هایش نداشت. مقداری از مایع درون تاولهای ( یا" آبله" ) دست شیردوشی را که به آبله گاوی مبتلا&nbsp; بود بیرون کشید و آن را به لندن برد تا به پزشکان آنجا نشان دهد. اما آنان باز هم به اهمیت نظریاتش پی نبردند. با این حال، در ماه مه سال 1796 پسر هشت ساله ای را به نام "جیمزفیپس" با مایعی که از تاولهای آبله گاوی دست شیردوش خارج کرده بود، مایه کوبی کرد. دو ماه بعد، با دقت ، مایع آبله را به پسرک تلقیح کرد و همان طور که پیش بینی کرده بود، پسرک دچار آبله نشد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">انسان تعجب می کند که چطور جنر توانست پسرک و والدینش را برای انجام چنین کار خطرناکی متقاعد کند. شاید درآن موقع همه گیری آبله در منطقه به وجود آمده بود. در این مورد یک توجیه احتمالی در مبحث ایمنی دایرة المعارف بریتانیکا( ویرایش سال 1962، جلد 12، صفحه116) آمده است:" تا قبل از کشف واکسن آبله در سال 1796، مردم را با تزریق مایع به دست آمده از ترشحات پوستی مبتلایان، ایمن می کردند. برخی از افرادی که بدین ترتیب مایه کوبی می شدند آبله می گرفتند، اما وحشت از این بیماری آن قدر زیاد بود که بسیاری ترجیح می دادند به جای ابتلا به شکل طبیعی آبله که اغلب اوقات کشنده بود، به بیماری تلقیح شده که احتمال مرگ و میر بر اثر آن کمتر بود، مبتلا شوند".</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl style="TEXT-ALIGN: center"><FONT face="times new roman, times, serif" size=3><IMG class=piccls height=138 src="http://old.tebyan.net/Ejtemaii/83/01/Image/ej_11_abele_02.jpg" width=183 border=0></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">نتیجه مطلوبی که در فیپس به دست آمد برای جنر بسیار دلگرم کننده بود، اما قبل از آنکه موفقیت خود را اعلام کند، صبر کرد تا آزمایش دومی انجام دهد. این آزمایش دو سال بعد انجام شد، چون موارد آبله گاوی در گلاسترشر موقتاً به صفر رسید.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">پس از دومین مایه کوبی موفقیت آمیز آبله گاوی و ایمن سازی علیه آبله، جنر برای اعلام کشفش رساله ای آماده کرد. اما تصمیم گرفت نخست به لندن برود و شیوه اش را در آنجا تکرار کند. ولی در مدت سه ماهی که در لندن اقامت داشت کسی را پیدا نکرد که جرئت تن دادن به مایه کوبی را داشته باشد. اما همین که به خانه اش بازگشت، "هنری کلاین" که از پزشکان برجسته بیمارستان "سن توماس" در لندن بود، چندین مایه کوبی را با موفقیت انجام داد، و جامعه پزشکی را از کارایی آبله گاوی در پیشگیری از آبله آگاه ساخت.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">اما بروز دو مشکل متفاوت باعث شد که پذیرش روش ایمن سازی جنر باز هم به تأخیربیفتد. از یک طرف جراح معتبری به نام "ج . اینگنهاوز" آن را به شدت مورد انتقاد قرار داد و برای مدتی دیگران را نسبت به آن بدبین ساخت. از سوی دیگر پزشک تندرویی به نام "جورج پیرسون" سعی کرد اعتبار کشف ایمن سازی را بی آنکه دانش یا تجربه ای کافی در این زمینه داشته باشد، از آن خود سازد، و ماده مایه کوبی آلوده ای تهیه کرد که باعث بروز تاولهایی شبیه آبله می شد. جنر ثابت کرد که واکسن پیرسون آلوده بوده است و خبر موفقیت استفاده از مایع خالص آبله گاوی به زودی در سراسر جهان منتشر شد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">فهرست زیر نشان می دهد که در نهایت ، جنر تا چه حد مورد احترام قرار گرفت: در سال 1803 انجمن سلطنتی جنری برای گسترش شایسته ایمن سازی در لندن تأسیس شد؛ دانشگاه آکسفورد دانشنامه افتخاری دکترای پزشکی را در سال 1813 به جنر اعطا کرد؛ سالگرد نخستین ایمن سازی موفقیت آمیز ( بر روی جیمز فیپس) تا مدتها در آلمان جشن گرفته می شد؛ وزیر دارایی انگلستان 20000 پوند اعتبار در اختیار جنر گذاشت؛ هند 7383 پوند برایش کمک مالی جمع آوری کرد؛ مجسمه های جنر در گلاستر و لندن بر پا شد؛ و حتی گفته می شد که وقتی شخص ناپلئون شنید که جنر سفارش دو اسیر جنگی انگلیسی را کرده است، آنان را آزاد ساخت و گفت: " آه، نمی توانیم خواهشی را که بدین نام شده است رد کنیم".</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><B><FONT face="times new roman, times, serif" color=#557500 size=3>اشاره:</FONT></SPAN></B></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">جنر از واژه واکسیناسیون استفاده نکرد، بلکه به جایش لفظ مایه کوبی یا" واریوله واکسینه" را به کار برد. معنای لغوی اصطلاح لاتینی اخیر" تاولهای ریز گاو" است. تا حدود یک قرن بعد، مایه کوبی جنری آبله&nbsp; گاوی، تنها روش ایمن سازی علیه بیماری بود.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">در سال 1880 لویی پاستور برای ایمن سازی مرغان علیه وبا که در یک همه گیری، 10%&nbsp; طیور فرانسه را از بین برده بود، روشی ابداع کرد. او باکتری ایجاد کننده این بیماری را جداسازی کرد و با کشت شکل ضعیف شده و تلقیح آن به مرغان، آنها را نسبت به حمله مرگبار بیماری ایمن ساخت. اصول کلی روش پاستور با روشی که جنر برای مایه کوبی با آبله گاوی ابداع کرد یکی بود ( قبل از آنکه ویروس آبله به شکل آبله گاوی به شیر دوش منتقل شود، در بدن گاو ضعیف شده بود.)</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">در سال 1881، پاستور با روی آوردن به سیاه زخم، که از بیماری های گاو و گوسفند است، باسیل آن را جدا کرد. او این باکتری را در دمایی بالاتر از دمای بدن حیوان کشت داد تا مایعی برای تلقیح تهیه کند که موجب حمله خفیف سیاه زخم در جانور شود، و حیوان را برای روزی که دچار حمله شدید بیماری می شود، ایمن سازد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">همان طور که خود پاستور گفت، او برای ارج نهادن به" شایستگی و خدمات مهم یکی از بزرگترین انگلیسیان، یعنی جنر"، واژه واکسیناسیون را به طور کلی برای روش مایه کوبی پیشگیری کننده وضع کرد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">چهار سال بعد پاستور واکسنی برای بیماری که در حیوانات ، "هاری" و ( گاه ) در انسان "آب گریزی" خوانده می شود، ابداع کرد. پژوهشهای پیشگامانه پاستور، که بر کشف بخت یارانه جنر مبتنی بود، ایمن سازی را به دانشی بسیار کارامد تبدیل کرد، و زمینه را برای وقوع انقلابی در مهار بیماریهای عفونی آماده ساخت. شاید گذشته از کشف آنتی بیوتیک ها، هیچ اکتشافی چنین تأثیر عمیقی بر سلامت انسان نگذاشته باشد. به نوشته و.ر. کلارک در پایه های تجربی ایمنی شناسی معاصر(1986) ، سرآمد موفقیت ها در فرایند ایمن سازی"&nbsp; ریشه کنی کامل آبله بوده است. در نیمه نخست قرن بیستم ، سالانه حدود 2تا3 میلیون مورد جدید گزارش می شد. در سال 1949 آخرین مورد آبله در ایالات متحده، و در سال 1977 آخرین مورد تأیید شده سراسر جهان در سومالی گزارش شد.</FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT size=3><FONT face="times new roman, times, serif">منبع : سرگذشت اکتشافات تصادفی در علم </FONT></SPAN></FONT></FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>ترجمه : محی الدین غفرانی</FONT></P>
<P class=p0 dir=rtl><FONT face="times new roman, times, serif" size=3>برگرفته شده از سایت تبیان</FONT></P>]]></description>
					<pubDate>Sat, 17 May 2008 17:35:59 GMT</pubDate>
					<comments>http://hamshahrijavan.blogsky.com/Comments.bs?PostID=206</comments>
          <guid>http://hamshahrijavan.blogsky.com/1387/02/28/post-206/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
